آزرده دل ...

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها ... بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

چه تاریخ جالبی درست یکسال گذشته ... همه چی تموم شد و تو به خاطره ها پیوستی آزادیت مبارک
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر 1393ساعت 23:45  توسط Night  | 

پای هر خداحافظی محکم باش ...

کم کم ياد خواهی گرفت
تفاوت ظريف ميان نگهداشتن يک دست
و زنجير کردن يک روح را...
اينکه عشق تکيه کردن نيست
و رفاقت، اطمينان خاطر
و ياد مي‌گيری که بوسه‌ها قرارداد نيستند
و هديه‌ها، معني عهد و پيمان نمي‌دهند ...
کم کم ياد مي گيری
که حتي نور خورشيد هم مي‌سوزاند
اگر زياد آفتاب بگيري
بايد باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اينکه منتظر کسي باشی
تا برايت گل بياورد ...
ياد ميگيری که ميتواني تحمل کني
که محکم باشی پای هر خداحافظی
ياد می گيری که خيلی می ارزی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1392ساعت 22:59  توسط Night  | 


گفت: "من از زنی خوشم می آید که موقعیت ها را خوب بفهمد."
 گفتم که منظورش را نمی فهمم و دستم را عقب کشیدم.
 گفت: "مثلا در آشپزخانه یک کدبانو باشد و در اتاق پذیرایی مثل یک خانوم باشد و نه آشپز، در اتاق مطالعه یک زن متفکر و دانا و در اتاق خواب مثل یک...."
 حرفش را تند و با تحقیر قطع کردم.
 گفتم: "مثل یک هرزه."
 از حرفم جا نخورد، با خستگی روی فرمان قوز کرد.
 گفت: " زنی که فکر می کند در اتاق خواب باید فیلسوف باشد احمق است."
 
رویای تبت، نوشته فریبا وفی ..
 حتما این کتابو بخونید... یه رمان جمع و جوره
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 16:37  توسط Night  | 

سر خاک من...!!

اونی که بیشتر اذیتم کرد بیشتر گریه میکنه...!!

اونی که نخواست ما رو بالاخره میاد دیدن جسدم...!!...

اونی که حتی نیومد تولدم زیر تابوتمو گرفته...!!

اونی که سلام نمیکرد میاد برا خدافظی...!!


پ.ن : دوس دارم ۱۲۰ سال دیگه که مردم اینو بنویسن رو سنگ قبرم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 23:39  توسط Night  | 

آن ‌چنان خسته‌ام كه
وقتي تشنه‌ام
با چشمهاي بسته
فنجان را كج مي‌كنم
و آب مي‌نوشم
آخر اگر كه چشم بگشايم...
فنجاني آنجا نيست
خسته‌تر از آن‌ام
كه راه بيفتم
تا براي‌ِ خود چاي آماده سازم
آن ‌چنان بيدارم
كه مي‌بوسمت
و نوازشت مي‌كنم
و سخنانت را مي‌شنوم
و پس‌ِ هر جرعه
با تو سخن مي‌گويم
و بيدارتر از آن‌ام
چشم بگشايم
و بخواهم تو را ببينم
و ببينم
كه تو نيستي
در كنارم.

 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت 1:37  توسط Night  | 

گاهی وقتا همیشه بودن ینی زهر ... ینی پایان رابطه ... ینی دیگه دوست ندارم ... ینی برو بمیر ...


هر وقت دلم میگیره میام یه پست میذارم و میرم

دلم ترس داره ... غم داره... غم اینکه می دونم بهت نمی رسم و ترس از اینکه ...............

بدون تو چجوری زندگی کنم ؟... تا فهمیدم کیم تو پیشم بودی ... خودم رو با تو شناختم ... حس دوست داشتن رو با تو شناختم ... پسرو اگه نباشی ...........

هر وقت با خودم به آینده فکر می کنم به در بسته می خورم ... وامیسم پشت در و گریه می کنم ولی فایده نداره ... اون دره باز نمی شه ...

خدا بزرگه ...

خدایا اگه قراره نرسیم بهم یکاری کن رابطمون تموم بشه .... ولی بازم نمیشه ...

تا هستی منم هستم ...

خدایا گناه داریم ...

: "  ی مرد بدون کار ینی هیچی ... ینی سربار باباش "

: " نگو اینجور بخدا بابام کمکت می کنه :( :( :( ... بفهم جونه من :( ... تو فقط بیااااااااااااااااااا " :"(

می گی شرایط من خوبه ... نیست :( ... بخدا نیست :( ... من بدون تو قلب ندارم ... بدون قلب که نمی شه زندگی کرد ... نمیشه  ... باور کن ...

چرا انقد راحت جدایی رو قبول می کنی ؟ چرا وقتی حرف از جدایی و ناامیدی می زنم مثه قبلا دعولم نمی کنی ؟ چرا دیگه تو حرفات اعتماد نیست ؟ چرا رضا ؟ چرا عوض شدی ؟ هنوزم دوسم داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 تو هم انقد منو دوس داری هنوز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


به قدری دوستت دارم كه گاهی قلبم می گيرد و نمی دانم چه خاكی به

سرم بريزم. بيش از توانم دوستت دارم! :(

 

همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم عشق نیز!

بهانه ها ، جای حس های عاشقانه را خوب می گیرند...


نادر ابراهیمی ، یک عاشقانه آرام


مَـــردها, فقط برای چیزهایی که بایَــــد ناراحت می‌شوند.
زَن‌هــــا برای هَمـِــــه‌اش؛ همه چیز زندگی را می‌فهمند، زیــــاد، بد جــــور!

میم عزیز/ محمد حسن شهسواری


نباشی؛
برای ِ من هیچ اتفاقی نمی‌افتد!
فقط موهایِ صورتم سفید می‌شود
موهایِ سَرم می‌ریزد....
وَ سال یکهو خیلی می‌شود....

"افشین صالحی"
پ.ن : بدون فکر من بخواب :* :(

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1392ساعت 1:9  توسط Night  | 

می‌دانی دلبری چیست؟ راهی‌ست برای گرفتن جواب «بله» بدون اینکه سوال مشخصی پرسیده باشی.

سقوط - آلبر کامو


پ.ن : دیشب رو فراموش می کنیم ... با هم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392ساعت 15:38  توسط Night  | 

من دیـــوانه ی آن لـــحظه ای هستــم که تو دلتنگم شوی
و محکم در آغوشم بگیــری
و شیطنت وار ببوسیم
و من نگذارم
عشق من
بوسه با لـــجبازی، بیشتر می چسبـــد!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1392ساعت 1:31  توسط Night  | 

علامت تعجب

با لب‌هام
روی چشم‌هات
علامت تعجب بگذارم
که هر وقت علامت خطر دید
دلش بوسه بخواهد ؟
می‌بوسمت
و ماه می‌شوم
بر سينه‌ی تو
آويخته به زنجيری که
دست‌های من است

با خیالت
زندگی می‌کنم
و با خودت
عاشقی

کاش دو بار زاده می‌شدم
يکی برای مردن در آغوش تو
يکی برای تماشای عاشقی کردنت

آن‌همه دشت بی‌انتها
آن‌همه تپه سبز
آن‌همه چشم خیس
آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش
همه در خواب من بودند
تا بفهمند نگاه من شیداتر است
یا صدای تو عاشق‌تر

و زمین در چرخش خود مکثی کرد
تا مزه مزه کردن این لحظه
لَختی به طول انجامد
و دل من آرام گیرد

آن‌همه دشت بی‌انتها
آن‌همه تپه سبز
آن‌همه چشم خیس
آن‌همه گل سرخ و سپید و بنفش
سرد و زیبا
آنجا مبهوت باد
همه در خواب من بودند

ديگر گمت نمی‌کنم
وگرنه راه می‌افتم
شهر به شهر
زنگ خانه‌ها را می‌زنم
و می‌پرسم : عشق من اينجاست ؟

عباس معروفی

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1392ساعت 2:15  توسط Night  | 

... از پریسا تا :)

:)

روز اول که دیدمت ... از در اومدی تو و منم توی کلاس ردیف چهارم نشسته بودم . یه نگاه به استاد ادبیات انداختی و بلافاصله نگاهت به چشم من افتاد . تو دل خودم گفتم چه چشمای خوشگلی ...

اومدی و دقیقا نشستی کنار من ... با اینکهصندلی هامون پیش هم نبود ولی کسی جرات نکرد فاصله ی بین من و تو رو با حضورش پر کنه ... زیر چشمی نگات می کردم ... می دونستم تو هم داری نگام می کنی ولی توی دلم می گفتم با من نیستی ... با اون دختر تهرونی قد کوتاهی که کنارم نشسته ... با اونی

هر روزمیومدم دانشکده به امید اینکه تو رو ببینم ... فقط !

از دور که میدیدمت دست و پام میلرزید ... نمی دونستم کدوم طرف رو ببینم که ضایع نباشم

پیرهن چهارخونه ی صورتی ... نقش خیالم بود !

تازه عضو فیس بوک شدم ! ادم کردی ... رد کردم ... ۳ دفه !

دفه آخر گفتم زشته دیگه ... اکسپت کردم

شماره موبایلمو خواستی و با ترس دادم ... اولش اسمت پریسا بود رو گوشیم

بعدا دیدم عاشق لبخندتم و اسمتو گذاشتم :) ... ! دوستت دارم آخه !

می دونستم عاشقت می شم ...

لیلا بهم گفت عاشقش نشو ....

مامانم گفت نشو ...

مریم گفت نشو ...

همه گفتن ! ... کو گوش شنوا ؟ ................................ با همون نگاه اولت عاشقت بودم

از همای و جریان آرغ و ... گرفته تا کامنت هامون و عکسامون و چت هامون...

گذشت ... خیلی هم گذشت ... ۳ سال گذشته و هرروز بیشتر از قبل دوستت دارم

چقد راجع با ازدواج و آرزوهامون برا هم گفتیم ....

چقد برنامه داریم ...

حتی عکس خونه آینده مون رو هم بهم نشون دادی ...

 

                             امیدوارم بشه ...


پ.ن : خدایا ما رو فراموشمون نکن .. هیچوقت

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1392ساعت 1:34  توسط Night  | 

ی دسته میان وبلاگ می زنن برا جذب مخاطب و دوستی و ...

منم میام برا اینکه جایی برا حرف زدن ندارم

دلشوره دارم ...

دستم به نوشتن " آخه تنهام " نمی ره ... من که تنها نیستم ... شایدم باشم ؟ ... نمی دونم

خدایا خوب بشم که بتونم ...


پ.ن : تنهام نذار

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 1:18  توسط Night  | 

حرفای ی مادر با بچه ش که هنوز نیومده  رفت ... احساس آرامش با اون

تو دنیا خیلی درد هست ... خیلی

گاهی وقتا ... هیچی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 22:52  توسط Night  | 

این همه با اطمینان حرف زدن از موافقت خانواده ش قبل از اینکه حتی من رو ببینن تنم رو به لرزه میندازه

دلم از آینده می ترسه ... هر شب با گریه می خوابم و تنها دلخوشیم دیدن پیام های لبخندیه که برام می فرسته

بابا لنگ دراز عزیز ...

وقتی بهم میگه "سحرم ... " دلم به لرزه میوفته ... وقتی می بینم نگرانمه انگار تمام دنیا رو بهم دادن ...

بابا لنگ دراز عزیز ...

وفتی ازم می پرسه چن تا دوسم داری نمی دونم چی جواب بدم ... چجوزی بگم هر چن تا بگم بازم کمه ؟

بابای  عزیز ...

وقتی کنارش راه می رم خوشبختم ... وقتی ازم حمایت می کنه آرومم ...

بابای عزیز ...

پریروز که جوابم رو نداد می خواستم برم پیشش ... حاضر بودم بلیط بگیرم و برم ... هر حرفی رو بخرم ولی مطمئن شم حالش خوبه ... اون موقع تازه فهمیدم چقد نبودنش برام عذاب آور و سخته

خدای عزیزم که با این ایمان بدرد نخور و سست من باز هم تنهام نمی ذاری : اون رو بزور از تو نمی خوام ... اگر صلاحه کارمون پیش بره و جوری درست بشه که خودمون تو کفش بمونیم ... خوشبخیمون رو توی باهم بودن قرار بده ... جدایی برای جفتمون سخته

                                      ای کاش انقد امیدوارمون نمی کردی

خدایا خانواده ش مخالف نباشن ... سرنوشت میم برامن رغم نخوره

                                             خدایا بدجوری مراقبمون باش :(

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 2:1  توسط Night  | 

هیچکس برا آدم مادر نمیشه ... مادرم با آدم همسفر نمی شه :(

مامانه گلم :* دوست دارم قده یه دنیا


هزار تا نصیحت عبرتش اندازه ی مصیبت نمی شه : محسن !




+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 0:39  توسط Night  | 

اگر عشق، عشق باشد
زمان حرف احمقانه ای است !

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1391ساعت 3:8  توسط Night  | 

خنده را تا یاد دارم، شاد و شیرین و شکرریز است
چهره هایی هست اما این زمان
پیش چشم ما و پیرامون مان
خنده هاشان شوم و تلخ و نفرت انگیز است

خنده ی پیروزی یغماگران
سنگدل جمعی که می خندند خوش،
بر گریه های دیگران!
غافل اند اینان که چشم روزگار
با سرانجام چنین خوش خنده هایی آشناست
گریه هایی در پی این خنده هاست!

"فریدون مشیری"
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 22:23  توسط Night  | 

3 سال باهات زندگی کردم ... ینی هیچی ؟؟؟؟؟! ....

خدایا چرا هرچی جلوتر می رم بیشتر به در بسته می خورم ؟؟؟؟

:(


چگونه تو را فراموش كنم
اگر تو را فراموش كنم
بايد
سال‌هايي را نيز كه با تو بوده‌ام
فراموش كنم
دريا را فراموش كنم
و كافه‌هاي غروب را
باران را
اسب‌ها و جاده‌ها را
بايد
دنيا را
زندگي را
و خودم را نيز فراموش كنم
تو با همه‌ چيز درآميخته‌اي!

رسول یونان


حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پر دلهره است!

حمید مصدق


پرسش اول: چه کسی جهان را به وجود آورده؟
پاسخ: خدا.

پرسش دوم: چه کسی خدا را به وجود آورده است؟
پاسخ: خدا نیازی به "به وجود آورنده" ندارد.

نتیجه:
پس ما قبول کردیم که چیزی میتواند وجود داشته باشد که نیازی به خالق ندارد.

حال به پرسش اول بر میگردیم...

پروفسور استیون هاوکینگ

پ.ن : کف کردم از این جمله !


تا زنده ای در برابر کسی که نسبت به خودت علاقمندش کردی مسئولی ........ بفهمین :(


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1391ساعت 1:8  توسط Night  | 

احساس می کنم می خواد از مامانم و زندگیم و هر چی دارم دل بکنم

خیلی خودخواهی رضا !

همه چیو برا خودت می خوای

خوشبختی ... مامان ... زندگیم ...

داری بهم وعده سرخرمن می دی و منو خر فرض کردی

متاسفم برات

بفهم که منم آدممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

خودخواهیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه خودخواه ...

متاسفم براتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

متاسفم برا خودم :(

:غم



از همین می ترسم . آدم به کسی یا چیزی عادت کند و آن وقت،
آن کس یا آن چیز قالش بگذارد.اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی مونه، می فهمی چه می خواهم بگویم ؟!

اونهایی رو که می گذارن و می رن رو دوست ندارم. اینه که اول خودم می گذارم می رم. این جوری خاطر جمع تره!

خداحافظ گاری کوپر
رومن گاری


بوی بهشت می دهد دست دعای مادرم
سجده پس از خدا برم بر کف پای مادرم

هیچ چیز خفت‌ آورتر از این نیست که ببینی ابلهی در آنچه تو شکست خورده‌ای موفق شده است!


تربیت احساسات
گوستاو فلوبر
وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده شویم، معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم!


جاودانگی
میلان کوندرا

هر چه انسان تر باشيم زخمها عميق تر خواهند بود. هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت . بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهائي هايمان بيشتر خواهد شد!

شادي ها لحظه اي و گذرا هستند شايد خاطرات بعضي از آنها تا ابد در ياد بماند ، اما رنجها داستانش فرق ميکند،

تا عمق وجود آدم رخنه مي کند و ما هر روز با آنها زندگي مي کنيم. انگار که اين خاصيت انسان بودن است!

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
اوریانا فالاچی
از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم آزاردهنده بود .گرچه اکنون متقاعد شده ام که هیچکس کسی را از دست نمی دهد زیرا هیچکس مالک کسی نیست.
این تجربه واقعی آزادی است : داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی..!


یازده دقیقه/پائولو کوئیلو

نتظار سخت است، فراموش کردن هم سخت است
اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یافراموش کنی ازهمه سخت تراست!



در ساحل رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم
پائولو کوئلیو

ماهیمون هی میخواست یه چیزی بهم بگه ...
تا دهنشو وا می کرد آب می رفت تو دهنش نمی تونست بگه .
دست کردم تو آکواریوم درش آوردم .
شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن .
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو .
اینقده بالا پایین پرید خسته شد و خوابیـــد .
دیدم بهترین موقع است تا خوابه دوباره بندازمش تو آب.
...
الان چند ساعته بیدار نشده یعنی فکرکنم بیدار شده دیده انداختمش اون تو قهر کرده و خودشو زده به خواب... .

این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمونند.
دوستشون داریم و دوستمون دارند
ولی ما رو نمی فهمند و فقط تو دنیای خودشون دارند بهترین رفتار را با ما می کنند...!

اره
برایِ هر اتفاقی‌
می‌توان پاسخی یافت
جز برایِ رفتن‌های نابهنگام
شاید رفتن ، خود پاسخِ یک اتفاق است
هیچکس نمیداند
جز آنکه رفته است

نیکی‌ فیروزکوهمن زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!




قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمت می آید،تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم...

سیمین دانشور
من عاشقانه دوستش دارم
و او عاقلانه طردم می کند
منطق او، حتی از حماقت من هم احمقانه تر است

" شاملو "






هر چه از دست میرود بگذار برود چیزی که به التماس آلوده باشد نمیخواهم, هر چه باشد حتی زندگی !

ارنستو چگوارا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 1:12  توسط Night  | 

می‌شود وقتی از کنارم می‌گذری
موهایم را بهم بريزی
بعد مرتب‌شان کنی؟
.
.
.
خب بوسم هم بکن...!!!!


"دست نوشته های عباس معروفی "
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 22:31  توسط Night  | 

محسن :(

بابا لنگ دراز عزیز ...
زندگی خیلی مسخره و بی ارزشه ... امروز که سرتو میذاری روی بالشت معلوم نیست فردا بیدار میشی یا نه ...مردن یه جوون خیلی سخته ... دیدن خانواده ش که توی مجلس ترحیمش کت و شلوار دامادی که هیچ وقت نتونست تنش کنه رو گرفتن دستشون و گریه می کنن خیلی سخته ... با خاطراتش زندگی کردن خیلی سخته

سختهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1391ساعت 17:14  توسط Night  | 

خب عزیزم تو که انقد دوس داری فکر کنی از الان فکر کن ... چرا تابستون ؟ ... از الان خدافظ ... فردا دیره ... تابستون از اون دیرتر ... از الان بهتره :|

..................................................کاملا جدی ! :|


بابا لنگ دراز عزیز ...
یکی از درسامو افتادم و مشروط هم شدم ... 14 واحد بیشتر نشد بگبرم و فقط امیدوارم درسم بیشتر از 6سال نشه ... البته لازم بود برام ... ی خرده به مغزم استراحت می دم و برنامه م خلوت تره و بیشتر به خودم میرسم ... دعا کن دررسم طول نکشه :'( ...  یه جورایی دانشکده برام حکمه مرگ داره ... دنیا خیلی الکی و بی ارزشه بابا لنگ درازه عزیز ... خیلی !


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 23:59  توسط Night  | 

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟

مهدی اخوان ثالث



حرف نزدن دلهره ای بود
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر!

ژان کریستف
رومن رولان



وقتی که من بچه بودم،
غم بود،
اما
کم بود!

اسماعیل خوئی


احساساتِ بیان نشده، هیچ وقت فراموش نمیشن...

آندری تارکوفسکی


اگه دو نفر رو همزمان دوست داری ، دومی رو انتخاب کن
چون اگه اولی رو دوست داشتی ، عاشق یکی دیگه نمی شدی!

جانی دپ

وايل عاشق هم بوديم، بعد از مدتی همديگر را دوست داشتيم، حالا هم به هم احترام می گذاريم،
اين ايده آل ترين تغيير شكل احساسات زن و شوهر است!

پری فراموشی
فرشته احمدی

به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟
چرا ارّه؟

فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو!
خودش می‌افتد و می‌میرد!

بیژن نجدی

بیا وداع کنیم
اگر بنا باشد کسی از ما بماند، همان به که تو بمانی،
کینه‌ی تو به کار این دنیا بیش‌تر می‌آید تا عشق من!

کلیدر
محمود دولت‌آبادی

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت!

هوشنگ ابتهاج


پ.ن : غمگینم





+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 19:25  توسط Night  | 

یک بار دزدکی با هم رفتیم سینما و من دو ساعت تمام به جای فیلم او را تماشا کردم. دو سال گذشت. جیبهایم خالی بود و من هنوز عاشق فروغ بودم. گرسنگی از یادم رفته بود.
یک روز فروغ پرسید: «کی ازدواج می کنیم؟»

گفتم: «اگر ازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتادۀ بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آبگرمکن و اجاره نامه و اجاره نامه و اجاره نامه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمۀ نان از کلۀ سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیبهای خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم،

و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و میهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباسشوئی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می زنیم. بیشتر از حالا پیش همیم اما کمتر از حالا همدیگر را می بینیم. نمی توانیم ببینیم. فرصت حرف زدن با هم را نداریم. در سیالۀ زندگی دست و پا می زنیم، غرق می شویم و جز دلسوزی برای یک دیگر کاری از دستمان ساخته نیست. عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد!

عشق روی پیاده رو
مصطفی مستور

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 19:21  توسط Night  | 

ایها الناس عشق یعنی چه؟ دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟ مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه شیخ گفتا:گناه بی بخشش واعظی گفت: واژه بی معناست زاهدی گفت: طوق شیطان است محتسب گفت: منکر عظما ست قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت جاهلی گفت: عشق را عشق است پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم! " محمدرضا عالی پیام ر من این عیب قدیم است و به در می‌نرود که مرا بی می و معشوق به سر می‌نرود صبرم از دوست مفرمای و تعنّت بگذار کاین بلایی ست که از طبع بشر می‌نرود
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1391ساعت 2:12  توسط Night  | 

بابا لنگ دراز عزیز ... سلام
منم ...
ذلم گرفته
خیلی بده تنها تو اتات نشسته باشی و همه جاسوت و کور باشه ... یهو به خودت بیای ببینی هیچ کسی رو نداری ... ببینی به جر ضرر هیچی برات نمونده
اونقدر تنهایی که فقط یا لپ تاپت درد و دل می کنی ...
خیلی حرفه ها !!! ... فقط یه لپ تاپ !!!
بابا لنگ دراز عزیز ... امتحانای این ترمم افتضاح بود ... همه رو افتادم ! باورت میشه ؟
هیچی برام نمونده ...
بابا لنگ دراز عزیز ... من چرا تنهام ؟ ... شاید من مشکل دارم ؟ ... به خدا ناراحت نمی شم .............................
حوصله تایپ کردن ندارم
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت 2:46  توسط Night  | 

تو این هفته تا حدودی تکلیف رابطه ی ۳ سالمون مشخص میشه . می ترسم از اینکه وقتی به مامانم گفتم چه واکنشی نشون بده ... خدا کنه قبول کنن که می تونه ... واقعا دوستم داره ... از چشماش می خونم ... مطمئنم ... از همون ۳ سال پیش دوستم داشت ... منم همینطور ...

از تصور اینکه بخوام ازش جدا بشم دیوونه می شم ... صبح فقط یه اس زد که شاید مجبور بشیم از هم جدا بشیم ...

فقط در همین حد که مردم کافیه ... اگه نباشه چجوری می تونم ادامه بدم ؟ ... نمی خام بهش فکر کنم ... بدجوری عاشقش شدم ... اصلا از بابت خونوادش مطمئن نیستم . تک پسره . با اینکه اطمینان ۹۵٪ داره که خانوادش مخالفتی نمی کنن ولی من اصلا مطمئن نیستم . چون تک پسره . همه چی تو این هفته معلوم می شه

یا امام حسین به پاکی همین شب های زیبات که هرلحظه ش می ارزه به هزار سال زندگی قسمت می دم ، به خدا بگو صلاح ما رو در آینده با هم قرار بده و خانواده هامون راضی بشن و خوشبخت بشیم ...

خدایا ... هیچی فقط به حرف دلمون نگاه کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 2:39  توسط Night  | 

۲۶/۸/۹۱

............................... با من ازدواج می کنی ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 2:41  توسط Night  | 

 
قله ی قـــاف که سهـــل است..
قـــله ی کــاف و لام و مــیم و نــــون را هم بخـاطرت فـــــتح می کنم...
اما تو فقط با تمـــام مــــردانه گی ات،مـــرد باش!
اگر سـراغ نگاهت را گرفتنــــد،بگــو که واگــذار شده..
 
پ.ن : غم داره دلم ... نمی دونم حرفاش واقعا از ته دلشه یا نه ... می ترسم ... خدایا تنهام نزار
 
خـدايا لطفاً ما رو با کسانیـکه "دوستِشان" داريم "امــ ـ ـ ــتحان" نَکُن . .
 
همیشه نمی شود زد به بی خیالی و گفت:
تنها آدم تنها می روم ...
یک وقت هایی !
شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای کم می آوری ...
دل وامانده ات یک نفر را میخواهد !
که عاشقانه دوستش داشته باشی
 
 
هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1391ساعت 1:20  توسط Night  | 

 
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تـا نـدانـنـد حـریـفـان کـه تـو مــنــظــور مــنــی
:)
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 11:58  توسط Night  | 

 

نمی خوام اشتباه کنم ...... خدایا اگه قراره نشه یا آخرش بد بشه .... پس همین الان نشه :(

خواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهش :(

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1391ساعت 2:35  توسط Night  | 

مطالب قدیمی‌تر